تبليغاتX
گودال

          

             چشمام رو که وا کردم

              به بارون نگاه کردم ،

              بارون چکید روی سرم

              و جاری شد توی مخم ،

     حالا تا توی رختخواب دراز می کشم ، تنها چیزی که می شنوم

     صدای شالاپ و شولوپ بارونه توی سرم .

             من خیلی یواش قدم بر می دارم ،

              خیلی هم آهسته راه میرم ،

              نمی تونم بالانس بزنم ــ

                چون ممکنه لبریز بشم

      از چیز بی ربطی که الان گفتم عذر می خوام

      از وقتی بارون تو کله مه ، من مثل سابق نیستم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 0:24 توسط شهرزاد |


 

سلااااام دوستای گلم

خوبین؟؟؟؟ خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟

بالاخره منم دانشجو شدم و  کنکورم و قبول شدم دانشگاه آزادمو میرم چون بهم نزدیک تره!

مرسی از دعاهای قشنگتون

دوستون دارم و برای پشت کنکوریا هم آرزوی قبولی دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:26 توسط شهرزاد |


 

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 23:10 توسط شهرزاد |


 

    در درونت صدايي هست

    كه همواره با تو چنين نجوا ميكند ،

    « حس مي كنم اين كار برايم عالي است ،

    مي دانم كه اين يكي درست نيست .»

    نه معلم ، نه واعظ ، نه پدر و مادر ، نه دوست ،

    و نه هيچ آدم عاقل ديگري ،

    نمي تواند در اين مورد تصميم بگيرد

    كه چه كاري براي تو درست است ؛

    فقط به صدايي كه درونِ تو سخن مي گويد

                                                             گوش فرا ده .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 14:45 توسط شهرزاد |


 

تولد تولد تولدم مبــــــــــــــــــــــــــــــارك!!

امروز يعني ۱ شهريور تولدمه!!!!!

ايشالله ۱۰۰۰۰۰۰ ساله شم!! 

شوخي كردم همون ۷۰ سال بسه آخه ديگه نميتونم كيك بخورم واسم سم ميشه  

شما هم بيايد تولدم خوش ميگذره هااااااااااااا 

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:59 توسط شهرزاد |


 

    گربه گفت، «نمي بيني گربه ام من،

     هميشه هم گربه مي مونم من ؟

    چرا تعجب مي كني كه شب ها بيرون پرسه مي زنم من ؟

    چرا ناراحت ميشي وقتي ميو ميو مي كنم و دعوا مي كنم من؟

    چرا حالت به هم مي خوره از اينكه موش مي خورم من ؟

     گربه ام آخه من .»

 

     بچه گفت، «نمي بيني كه بچه ام من ؟

     چرا سعي مي كني كه مثل تو باشم من ؟

     چرا اذيت ميشي وقتي نمي خوام بيام بغلت من ؟

     چرا غصه ات ميشه وقتي توي چاله چوله شالاپ شولوپ مي كنم من ؟

     چرا وقتي اين كارها رو مي كنم، داد مي كشي سر من ؟

      بچه ام آخه من .»

 

    مامان گفت، «نمي بيني كه مامانم من ؟

    چرا سعي مي كني كه چيز ياد بدي به من ؟

    چرا سعي مي كني كه راه و رسم گربه ها رو درس بدي به من ؟

    چرا سعي ميي كني بگي « بچه ها اين جوري اند » به من ؟

    چرا مي خواي من رو صبور و آروم كني ؟ اون هم من !

     مامانم آخه من .»

    

+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 22:8 توسط شهرزاد |


 

در بهزيستي نوشته بود : شير مادر ، مهر مادر جايگزين ندارد .

شير مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد و من بزرگ شدم .

و هيچكس حقيقت وجود من را نشناخت جز معلم رياضي ام كه مي گفت : بتمرگ گوساله !!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 0:27 توسط شهرزاد |


توصيف

جرج گفت : خدا چاق و قد كوتاهه .

نيك گفت : نخيرم . لاغر و درازه .

لن گفت : يه ريش سفيد و بلند داره .

جان گفت : نه . صورتش سه تيغه اس .

ويل گفت : سياهپوسته . باب گفت : سفيد پوسته .

روز گفت : دختره .

من خنديدم و عكسي رو كه خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود ،

به هيچ كدومشون نشون ندادم .

راستي نظر شما در مورد خدا چيه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 22:55 توسط شهرزاد |


 

  ای پسر ، در درون تو ،

  مردی سالمند خفته است ،

  که رویا می بیند و بخت خود را انتظار می کشد .

  ای دختر ، در درون تو ،

  بانویی سالمند به خواب رفته است ،

  که می خواهد رقصی آرام تر را به تو نشان دهد .

  پس بازی را پی گیرید ،

  دویدن را پی گیرید ،

  جست و خیز را پی گیرید ، تا همان روز

  که آن سالمندان

  در درونتان بیدار شوند و...برای بازی خود بیرون آیند .

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 22:36 توسط شهرزاد |


 

سلام بچه ها

خوبین ؟خوشین؟ چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟ 

واسم دعا کنید فردا یعنی جمعه ۷:۳۰ صبح کنکور دارم !!! 

واسم دعا کنیدااااااااااااااااااااااااا!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 22:20 توسط شهرزاد |


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 19:23 توسط شهرزاد |


  یه جایی هست که پیاده رو تموم میشه

  ولی هنوز خیابونی شروع نمیشه ،

  اونجا علف هاش نرم و سفیدرنگ در میان ،

  اونجا خورشیدش سرخ و آتشین می سوزه ،

  اونجا مرغ مهتاب ، وقتی خسته از پروازه ،

   در باد پونه ای آروم می گیره .

   بیا بریم از اینجا که دود ، سیاه می شه می وزه ،

    خیابون تاریک پیچ می خوره و کج می شه .

   از کنار گودال ها ، جایی که گل های آسفالت در میان ،

   ما با قدم های شمرده و آهسته قدم می زنیم

   و فلش های سفیدرنگ رو نگاه می کنیم

   که رو سوی همون جایی دارند که پیاده رو تموم می شه .

   آره ، ما با قدم های شمرده و آهسته قدم می زنیم

   می ریم جایی که فلش های سفیدرنگ ، رو به اون سو دارند .

  اونها برای بچه ها یه جور نشونه اند ، و بچه ها هم خوب می شناسند ،

  جایی رو که پیاده رو تموم میشه .

                                                                  شل سیلور استاین

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 4:3 توسط شهرزاد |


+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 23:24 توسط شهرزاد |


   من دیگه طناب کشی بازی نمی کنم ، 

 I wil not play at tug o war

  به جاش در آغوش کشی بازی می کنم . 

I'd rather play at hug o war 

  که در اون به جای اینکه طناب رو بکشند ،  

Where everyone hugs 

  همه همدیگر رو در آغوش می کشند .        

  Instead of tugs 

  و در اون ، هر هر می خندند ،  

  Where everyone giggles  

   روی قالی می غلتند ،    

 And rolls on the rug 

   همه ماچ و بوسه می کنند ،  

 Where everyone kisses

    همه لبخند میزنند ،        

 And everyone grins  

   همه همدیگر رو بغل می کنند ،                      

 And everyone cuddles   

   خلاصه ، همه برنده اند .                      

 And everyone wins

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1:43 توسط شهرزاد |


+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 3:6 توسط شهرزاد |


  عشق...

  بخشيدن است هنگامي كه فراموش كردن سخت مي نمايد؛

  دستگيري است و رها نكردن

  اميدوار كه فردا چون امروز پرشكوه خواهد بود؛

  باز گويي رازها و نجواها

  و لذت بردن از شب هاي غرق در ستاره

  و از همه مهمتر،

    عشق

   آن است كه بداني ديگر تنها نخواهي ماند.

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 23:43 توسط شهرزاد |


+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 7:3 توسط شهرزاد |


 

پنجره را باز كن ! ابرها تنهايند و چشمه ها خاموش

جاده ، طولاني است و شب و مهتاب را با خود به همراه مي برد.

پنجره را باز كن ! بوي خاك ، بوي باران ، بوي گل هاي به خواب رفته را احساس كن

شايد همه دارند ، تو را در خواب هايشان مي بينند....

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 0:35 توسط شهرزاد |


  

  خیلی سخته که ببینی یه آهو اسیر دست و پنجه یه شیر شده ، اما

 سخت تر از اون اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمای آهو شده...!!

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 14:3 توسط شهرزاد |


 

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 2:1 توسط شهرزاد |


     جاي خيالت

    جز با خيالت پر نمي شود

     در هر نگاه آشنا

    و در هر خروش دريا

     و در هر غروب زيبا

                                       تو را مي بينم

  اين خيال توست كه مرا از خود بيرون مي برد

   و اين منم كه خيال مي شوم

   و با تو مي آميزم....

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 1:48 توسط شهرزاد |